رضا قلى خان ( هدايت )

174

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

زين فضولى و حكمت بسباس بسباسا بسين دويم بالف كشيده دوائى است كه بپارسى صندل دانه و به عربى حرمل كويند و اصل اين لغت سريانى است نه پارسى بسپايه با باى پارسى بر وزن همسايه بيخ كياهيست كره‌دار شبيه بهزار پا و سبب اين تسميه اينست و مسهل سود است و اعراب آن را معرب كرده پا را فاء و ها را جيم نموده بسفايج كويند چنان كه كذشت بست بضم اول و سكون ثانى و فوقانى نام قلعه و ولايتى از خراسان و از آنجاست ابو الفتح بستى وزير سلطان محمود چنان كه فرّخى كفته و مرقوم شده ع به دو بخشيد مال خطهء بست و انورى در طلب خربزه كفته بده ار پخته شد و كر نىنى * نه تو در بصرهء نه من در بست و بمعنى كلذار نيز آمده كه آن را بستان كويند بكسر نام ديهى است بكردستان سنه اردلان و بفتح اول ماضى بستن و سد نمودن نيز نوشته‌اند و در اين زمان اصطلاح شده كه مردى كه از بيم باصطبل پادشاه كريزد يا در مرقد امام‌زاده پناه برده بنشيند تا بحقيقت امرا و برسند كويند بست نشسته و قسمت آبى را كه برزيكران در ميانهء خود مقرر كرده‌اند نيز كويند و منشأ آن بستن و كشادن آب بوده بستاخ بر وزن و معنى كستاخ كه بىادب و لجوج باشد و آن را بستاخ باضافهء يا نيز كفته‌اند و بكسر نيز آمده چنان كه خسرو دهلوى كفته شعر بسيار شد اين سخن فراخى * ز اندازه كذشت پستاخى بستار بكسر اول و سكون آخر بمعنى سست و نااستوار است و اصل آن بىاستوار بوده امير خسرو كفته شعر عروة الوثقى حقيقت مهر فرزندان او است * شيعه است آن‌كس كه اندر عهد او بستار نيست بستام بكسر اول بر وزن اسلام در برهان كويد جوهريست سرخ رنك كه به عربى مرجان كويند و اين لغت را از جهانكيرى نقل كرده و صاحب جهانكيرى نوشته بستام با اول مكسور بثانى زده بمعنى بسبّد باشد و آن را بتازى مرجان خوانند امير خسرو فرموده شعر جهان كه نزد خردمند دفتر ضحك است * به نيم خنده نيرزد از آن لب بستام معلوم مىشود كه جهانكيرى سهو كرده اصل لغت عربى و مشدد بوده يعنى بسيار تبسّم‌كننده و جهانكيرى تشديد سين را كمان دو نقطه و تا پنداشته و بدين قياس بستام را مرجان معنى كرده و بر آيندكان مشتبه و بمعنى مرجان آورده‌اند چنان كه ميرزا مهدى خان استرابادى منشى نادر شاه از روى لغت فرهنك معنى غلط يافته و در كتاب موسوم بدرّه نادره كفته اسب‌سوارى شاه را بسّام بستام آراسته بياوردند و اين خطا او را از اشتباه صاحب جهان‌كيرى و اقتفا كردن به دو دست داده است اما رشيدى به اين معنى ملتفت شده و پيروى جهانكيرى نكرده چنان كه در مقدمات مرقوم شده بستان بضمّ اول بر وزن برهان بمعنى كلزار و باغ كه آن را كلستان نيز كويند و بستان مخفف بوستان است و آنجائى را كويند كه بوى كل و رياحين در آنجا بسيار باشد منوچهرى دامغانى كويد شعر بوستان بانا حال و خبر بستان چيست * اندرين بستان چندين طرب مستان چيست بستان افروز نام كلى است سرخ‌رنك كه بتاج خروس اشتهار دارد سعدى كفته شعر خطمى و خيرى و نيلوفر و بستان‌افروز * نقشهائى كه در او خيره بماند ابصار حكيم ارزقى هروى كفته شعر بوستان‌افروز بنكر رسته با شاه اسپرم * كر نديدستى خط قوس قزح بر آسمان بستان پيرا باغبان و باغ پيرايش‌دهنده را كويند كه كياههاى و شاخهاى خشك را زده از باغ بيرون ريزد حكيم انورى كفته برده رضوان بهشت از پى پيوندكرى * از تو هر فضله كه انداخته بستان پيراى بستاوند بفتح واو زمين پشته‌پشته را كويند كه هموار نباشد و اصل اين لغت پشته‌وند بوده يعنى پشته مانند و شين آن با سين تبديل يافته و بضم اول بهتر از فتح است بستج بضمّ اول و سكون ثانى و فتح فوقانى معرب بستك است و آن صمغى است كه كندرش كويند و بعضى كويند كه صمغ درخت پسته است و اين انسب است زيرا كه بستج معرب پسته است اما بكسر اول بستراهنك بكسر اول و سكون ثانى و فتح ثالث و هاء مفتوح و نون بكاف زده بمعنى لحاف و نهالى كفته‌اند و اصل در آن چادريست كه بر روى بستر كشند چه آهنك بمعنى كشيدن است استاد لبيبى كفته خوشا حال لحاف و بستر آهنك * كه مىكيرند هر شب در برت تنك بستردن بر وزن دل بردن بالكسر بمعنى ستردن يعنى پاك كردن و تراشيدن و بازايده است چون بباء بسيار مستعمل شود با آورده شد سترد يعنى پاك كند سترده يعنى پاك كرده حكيم